X
تبلیغات
رایتل
شنبه 27 آذر 1395

نیایشی به حجمِ‌بوسیدنِ‌روی ماهِ خُـــدا .

Image result for snow book girl


شانه های آفتاب ، شاخه های بید نیست

شانه های معبد است

گرم

سوزان

مقدّسْ

کتاب ، آفتاب است .


مداد کوچک


پی نوشت : راه طولانی ست ، فصل کوتاه است . فصل ، فصلِ‌برف و سیب همراه است ؛ حال و احوالتان اهالیِ خانه ی مدادی ام ! اُمید که روز و روزها به کامتان شیرین باشدْ ، برای نوشتن آمده بودم ، برای خواندن آماده شدمْ ، مجالی برای نوشتن در این روزها ندارم ، شروعِ امتحانات و ..... مجالی برای سر زدن به خانه های روشنتان در این روزهای برفی صد در صدْ . به خواندنتان می آیم

راستی تیتر نوشت را در این خـــــــانــــه دنبال کنید  ، برف باره ها مُستدامْ .


برچسب‌ها: لذّت کتاب .
جمعه 21 آبان 1395

چالشِ کتابی : هزار قطره ی علم را کتاب می نامیمْ .

Image result for rain and


به مادَرم می اندیشمْ ؛ گاهی فراموشَ می کنم زمانی را که ، می گُفت:

به فکرِ خودَت باشی .

به مادَرم می اندیشم که نگهدارِ روشنی هایم  ، نگهبانِ کتاب هایِ خانگی امْ .

به مادرم می اندیشم که جمعِ تبسّم هایشْ باغِ‌سیب بود و انارْ  .

به مادرم و شب های پاییز و قصّه هایِ رو سفید ، بازتر می اندیشمْ .

هر باره تر به مادر که می اندیشمْ ، چشم ها تَر می شوند از شوق .

چه مَشق ها ساز کردیــم  ، دَفترهای چِهل برگ  و بَرگ ها پیش رفتند تا کُجا !

تا آن جا که موضوع زنگ انشا را پای تَخته ی سیا ه :

علم بهتر هست یا ثروت .....

علم ، ثروتِ معتبریست ، طلاست ، قدرت است

علم را با گچِ آبی  آنقدر پررنگ می کردیم که ته مانده اش می ماند برای خط زدنِ ثروتْ .

یادِ آن روزگارانْ ،  شاد .

این روز ها باید به اندیشه ، بیاندیشیم

باید به کتاب ها بیاندیشیم  با آن قالبِ آسمانیِ کوچکشان

با آن آبیِِ بُلندشانْ .

باید به حوالیِ کتاب ها نیز بیاندیشیم

با آن ها ، هم سَفر شویم .

باید قَــطره های علم را هم چون

قَطره های آب  بنوشیم .

بیاییم  کتاب کردار شویم

بیاییم  کتابدوست شویم

.


شاعر نوشت : ویرانه می‌آیند ، اخبارِ لاکردار ،از دست دارد می‌رود باران ،از پا در افتاده ‌ست گندم‌زار؛ آواز در آوار دیدار با دیوار؛دنیای ما: رگباری از تصویر ، تصویر ما: دنیایی از رگبار( میرافضلی )


 بزرگ نوشت : ملکوت آسمان در هوا نیست . در درون ماست ، درون قلبمان ( نیکوس کازانتزاکیس )


کتاب نوشت : آن هایی که می‌دانند کاری بکنند آن کار را می‌کنند، آن هایی که نمی‌دانند آموزش می‌دهند، آن هایی که نمی‌دانند آموزش بدهند به آموزش دهندگان آموزش می‌دهند،آن هایی که نمی‌دانند به آموزش دهندگان آموزش بدهند سیاست را پیشه خود قرار می‌دهند .  ( موریل باربری )


مداد کوچک : هر روزی را نامیست ، هر هفته ای را کاریست ، این هفته را کارِ کتابی نامیده اند ، به پاسِ زحماتِ کتابدارنِ عزیز ؛ بزرگداشت کتابداران  بهانه ای شد تا قدم قدم پیش روم سمتِ قلم . روز و روزهاتان مبارک کتابدارانِ سرزمینمْ


چشیدنی : خط فاصله از عالیه حسنی ( رفیقِ کتابدارمْ ممنون بابتِ چاپ )


سنجاق نوشت : فردا 24 آبان روزِ‌کتابدار ، هر کسی دوست داشت  اگر : در خانه ی گرمش ، چالشی کتابی برپا کندْ . فقط یک سطر از یک کتاب . یا تصویری از یک کتاب . چیزی که انتهایش با ابتدایش در کتاب مشترک باشد .


برچسب‌ها: من یک کتابدوستم .
جمعه 7 آبان 1395

سقای آب و ادب به دعوتِ هیئت مجازی کتاب


http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2016/10/12/0/1476220441369269.jpg



به نامِ خدایی که در این نزدیکی ست .


مدتی ست خواندن کتاب های مرتبط با محرم را شروع کرده ام،کتاب در این باره  زیاد است و جای هیچ شک و شبهه ای نیست که داستان "حسین" محفل ِ عشق است  ، می گویند سخاوت دوستی می آورد و من پایبند به این گفته و معذور از یادآور نشدنِ دیگر کتابهایی که باید قید می شدند ، لاجرم سخاوتم را بر سقای آب و ادب و به جانِ ابوفاضل می بخشم و دوستیِ خالصانه ام را بر همین کتاب با چند سطر به خط می نشینم .

و امّا سقای آب و ادب......

اینکه صدای آب را بشنوی و جرعه ای ننوشی و در دل بگویی پاره های تن حسین لب تشنه اند

این نهایت ادب است.بی جهت نیست که عباس علی ست،سقا را نیز علی لقبش گزارده.

"سقای آب و ادب"را میتوان هم شعر خواند به سبب استفاده از آرایه های ادبی بی نظیر

و هم رمان:که شخصیت عباس را در ده فصل به تصویر کشیده،

این کتاب مروری بر مهم ترین وقایع عاشورا که هر ورقش صحبت از عباس است

و از زبان نویسنده که آن را به ام البنین تقدیم کرده است.

قلمِ سید مهدی شجاعی مانندِ مرهمی ست بر دلهایِ زخم خورده که

خواندنش را به دوستدارانِ و مُریدانِ حسین پیشنهاد می کنمْ.


یک قاچ از کتاب :

ماه، روشنی‌اش را، گرمی‌اش را، هستی‌اش را و هویتش را از خورشید می‌گیرد. و ماه، بدون خورشید به سکه‌ای سیاه می‌ماند که فاقد هویت و ارزش و خا‌صیت است. و آنها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساخته‌اند، نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب می‌فهمیده‌اند!من به طفیلی حسین آمده‌ام و به عشق حسین زیسته‌ام. من آمدم که عاشقی را به تجلی بنشینم. من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم اما آسمان عشق حسین، بلندتر از آن است که پرنده عاشقی چون من بتواند بر آستان عظمتش بال ارادت بسازد.


می توانید برای نظر دادن به آدرس :

http://heyateketab.blog.ir/post/305#send_comment

مراجعه کنید ؛ ممنونم از همراهیِ همیشه گی تان



کتابشناختی : سقای آب و ادب / سید مهدی شجاعی / تهران :  نشر نیستان



برچسب‌ها: کتاب،عزیز است .
سه‌شنبه 13 مهر 1395

کتاب ها را اوّل پاییز بشماریمْ .




زیر عکسی :
چرا نمی نویسی قلم !
نِظــاره گــرِ‌آسمانِ آبی  ای ! سـیاه بنویس ، آبـی ات مـی خــوانیمْ
شانه هایِ کاغذْ ،توانِ‌آن را دارد که همدردی ات را شریک باشد
جـــیغ و جارِ حروف را می شنوی ! جوانه بزنْ ، سُخـــــن ها بپاش
آرایه ها بیارای ، نقطه چین ها بنگارْ ، خاموشی ات فانوس وار باشدْ.
حسّـــــاسیتِ فصلی داری مگر ! ما گـــرم به نوشتارت هستیمْ
با هــــــر زبـــانی ؛ خاصّـــه زبانِ‌ِعشقْ ؛ که مادرِ‌زبان هــــاسـت .
به آرامی شروع به نِوشتنْ می کُنیم ، به آسانی سایه ای از پندار
نمایان می گرددْ ، انحنایِ تو ، ابتدایِ‌کرشمه استْ و بُغضِ حرف هایِ ممنوعه
به دستِ کودکی سپرده می شوی ؛ قَد کوتاه می کنی و اندازه ات می گیرند
گمان می کُنـــم آدم ها را نمی شود انــدازه گرفتْ ؛ سِوایِ مقدّمه ی مِــــتر.
خالِـــــــصانگی شان اندازه شُمار نــــــیست ، انگـــــــشت شمار هــــست
قلم : ناخالصی ای نداری ، سرتاپــا استخوانْ ، نَحیفِ نجیبْ ؛ صاحبْ هُـــنرْ
هُــــــنر داری در جُرعه جُرعه نوشیدنِ کلمات  و هَـــــــضم کردنــــشانْ.
به دســـتِ بزرگی سپرده می شوی و بی راهـــه را راهوار ؛ چــه نَجیبی
چِـــــرا که حَـــقیقتِ کلام را به ما می نوشانی ؛ خانـــــــه ات آباد قَــلَـمْ
خَـــــــنده هایِ خانگی را خوب به تصویر می کشی  و این عکس از خودت .
 میلادهایِ خامه ای ات را نیز چشم در راهیم .
می دانی قلم ! می خواهم چَند سال از عمرم را
برایت هدیه بدهم وَ در عوضْ ..............
انتظار داشتن از کســـی شایسته نیســت
صورتِ خوبی هم ندارد ولی می دانی !
ما آدم ها همیشه از کسانی که عاشقشان
هستیم انتظار داریم به مراتبْ پیچیده.
در عوض تو برایِ ما بنویسی
گاه
و
بی
گاه
.
شعر نوشت : این روزها پاییز می‌پوشم ، یک جیب من گنجشک ، یک جیب من باران.در کوچه وقتی یقّه‌ام را می‌دهم بالا
نام درختان را
، بسیار عریان می‌نویسد باد.تقویم را از جیب خود می‌آورم بیرون:تا انتهای مهر راهی نیست ،این دکمه‌ها هم بسته خواهد شد.از چترها احوال باران را که می‌پرسم،در چشم‌های تنگ‌شان صدها اشارت هست. سبزی فروش پیر ،

لب‌های سرخت را برایم جمع می‌بندد:یک دست من گنجشک ، یک دست من باران.وقتی که بر می‌گردم از بازار ، از حالت آیینه می‌فهمم ، رنگین کمان تازه‌ای در حال ایجاد است. ( میر افضلی )


عمیق نوشت : وَ چه بسیارند زن هایی که نه شعر می گویند ، نه شعر می خوانندْ ، نه شعر می دانند ،‌امّا خودشان چه قدر شعر هستند . ( به نام زن - علی حامی )


زیبا نوشت : بی هیچ نام می آیی ، امّا تمامِ‌نام هایِ جهان با توست ، وقتِ غروب نامت دلتنگی ست ، وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی ،نامِ‌تو وسوسه است ،زیرِ درختِ‌سیب نامتْ حوّاست  وَ چون به ناگزیر با اولین نفس که سحر می زند می گریزی ، نامِ‌گُریزناکت رویاستْ ... ( حسین منزوی )
بزرگ نوشت : عده ای میگویند دروغ عامل بسیاری از جدایی هاست!اما نه! ، این حقایق هستند که انسان ها را از هم دور میکنند! وگرنه ما دروغ میگوییم که نزدیک باقی بمانیم!شاید دردناک باشد! ، اما ما به نوعی محکوم به دروغ گفتن هستیم! درست به همان اندازه که محکوم به زندگی کردن! ( چارلز بوکفسکی )
شاعر نوشت :‌من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد.برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد، رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز ، نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر؛ اهتزاز ابدیت را می بینم .بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست ، اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست ،آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست...! ( فریدون مُشیری )
مداد کوچک : برای نگاه کردن به آیینه باید وقت گذاشتْ ، اینجا آیینه ی تمام نمایِ من هست ، اگر کم باشمْ ، عذرم را بپذیرید گاهی درس ها سنگین اند . ارادت
چشیدنی :‌سه کتاب  از زویا پیرزاد

جمعه 26 شهریور 1395

امروز را جشن گرفته ایمْ با چند روایتِ‌معتبرْ .


http://uupload.ir/files/c4cd_230e54bd80503951c2d9597d2d707088.jpg


در ستایشِ شَهریوری که همسایه ی دیوار به دیوارِ‌مهر هست و مادرِ مستِ پاییزْ

می توان به اندازه ی تمام برگ های سَبزی که از پنجره ی بازِ‌اتاق ، برایَم دست تکان می دهند

کلمه نوشت ؛ می توان به اندازه ی تمامِ سُرفه های اوّل  بادِ بنفشْ  ، دیکته نوشت

می توان نخ و سوزن را ورداشت و تابستان را دوخت به فصلِ دیگرِ در راه

و یک کافِ  اهلیِ زرد ضمیمه اش کرد و " کتابستان "‌پدید آورد ؛ با یک دست و یک نخ و یک سوزن .

فکرش را بکنید ! !!!چه دلبرانه است ...

بی زمینِ تابستان ، بی هوایِ تابستان مگر می شود با پاییز مکالمه کرد!

پاییز فصلِ تن پوش هایِ رنگیِ پُرشور ، فصلِ گرمیِ درد و آخرش که فصلِ‌شکار

از کبوتر بگیر تا .....  " کتاب هم این وسط شاید شکار شود امّا کم ، گُمْ "

به هر حالْ ...

کتابی که زاده می شود ، هر چند بدْ ، سزاوارِ ضربه هایِ چشم و دل است

چه زیرِ سایه ی سرو ، چه زیرِ سایه ی چترْ.

ندیده نادیده مَگیریمََشْ .

نمی دانم خداوند چند فرشته در زمینش دارد !

چند بنده ی فرشته مثال!

ولی این را می دانم که :

 کتاب ها فرشتگانِ ساکتِ زمین اند

همان فرشتگانِ

صاحــــبِ

بال های

مَخمَلینْ .


زیبا نوشت : با همین چشم ها و دلم ، همیشه من یک آرزو دارمْ ، که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است ، از همه کوچک ترْ و با همین دل و چشمم همیشه من یک آرزو دارم ، که آن شاید از همه ی آرزوهایم بزرگتر است ، از همه بزرگتر ، شاید همه آرزوها بزرگند، شاید همه کوچک . وَ من همیشه یک آرزو دارم با همین دل و چشم هایم " همیشه " . ( مهدی اخوان ثالث )

عمیق نوشت : همه ی ما روزی به کسی تکیه کردیم که قرار بود بدونِ ما بمیردْ . ( به نامِ زنْ ، قاضی نظام )

مداد کوچک : شادی همراهِ من زاده شد ولی من با گریه به دنیا آمدم ، از همان اول شکمو بودم ، لذت عجیبی از خوردنِ کتاب ها می بُردم و تا الان با همین لذت همزادمْ . امروز متولد شده ام ، بی رحمانه هست گفتنِ این جمله ، امروز متولد شده ایم من و برادرِ دوقلویم . جشن گرفته ایم با کتاب ها ، شما نیز شریکِ‌شادی مان باشید . این پست بهانه ی میلادمانْ

عسل نوشت :‌از تمام رنگ‌های این جهان ، وام‌دار هیچ رنگ ویژه نیستم ، جز نگاه تو : که مادر تمام رنگ‌هاست ( میرافضلی )

چشیدنی :‌طبل حلبی از " گونتر گراس "

( تعداد کل: 58 )
   1      2      3      4      5      ...      12      >>