X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 20 بهمن 1394

آرامشمان را با کتاب زمزمه کُنیمْ .



جیغِ  بنفشـــی می کشد و به رَفتنْ ادامه می دهَدْ ؛ یا دارد تظاهر به رفتن می کند !!!!
ماندن در خانه ای که صدایِ تلویزیون و حربه یِ رنگ هایِ گرم و سرد " آشفته حالشْ کُند "
بی فایده است ؛ فَرارشْ بَرقرارْ .
اولین خیابان را با احتیاط می چرخدْ  و روزنامه ای را که روزِ گار نامه ایست ،  در جیبَشْ جفت و جور می کُند دوچرخه اش هوایِ‌گام هایِ‌پر و خالی اش را داردْ ، چرخ می خوردْ بر زمین و فاصله اش بیش تر و بیشْ ترْ.
پا در رکاب ؛ گردنه ی کوه را می رسد و مِـــهْ. غُباری بی صدا ، گَردی به گِردیِ‌زمیـــنْ.
هوایِ‌دیگری ست ؛ مطلقا" سکوتْ امّا پژواکْ سراسرْ.
رفتن ها گاهی از این دستْ است ،  جزوِ دسته هایِ اعتراض گونه .اعتراض به فضایِ‌ طوفانیِ  خانه  و اختیارِ‌کوه را داشتن در جوابِ این تندی و تیزی " مایه ی بسی سر خوشی ستْ "
دیده اید !
دیده اید آیا ؟  دفترِ‌سیمی را  که چگونه زندانیِ‌ سیم شده ولی سکوت می کند و سخن نمی رانَدْ .مانده ام چگونه سر می کند واژه دراین دفتر . حکایتِ گل و خار است این هم نشینیِ دیرینــه .لابُد عادت کرده که  این فلزِ سختْ ،  زنگارِ‌ روحش  شده ،  نه زندانِ‌وجودْ.
آگاهی به عادتْ ، چیزِ خوبیست ، عادت به ردیف کردنِ‌تضادها.
کتاب اما جایِ‌ بکرِ خودش را داردْ وقتی در کنارِ این جسمِ سختِ سرتاسر رنگیِ‌پر سر و صدا
جای می گیرد ؛ پیله نمی کند به مرگْ.
کتابْ رنگشْ رنگِ دیگریست ؛ زنگِ هُشیاری ست
زنگِ خطر نیست ، هُشدار نمی دهد.
دیدن در هر دویِ اینها نهادینه است
ولی دیدن ها را بیاییم وسعتِ معنا دهیم
برایِ دیدنِ تصویر بلیتی لازم است
چراغی که همیشه روشن ؛ بایدْ ، باشد.
ناگزیر این سطرها شاعرانه شُد  .....
امّــــا
تا قعرِ قصِه نه چراغی لازم است و نه بلیتی
مسلح باشیم به چشمهایی به قامتِ کلمه
همین ما را بَسْ.
قضاوتشْ با خودِ عزیزتانْ.

شاعر نوشت : دهانت، عطایای عشق است - اکسیژن و آب . لبت، چشمهای باستانی که در باغهای بُخور خدا ریشه دارد. گمانم که بابونه دم داده بودی که در بازدمهای تو خواب رفتم.نفس میکشم:بوی باران در آیینهام میتراود (رهین عطایای عشقم) زبانت:کتابی پُر از واژههای معطّر و من ابجـد آموز بی دست و پایی که عطر و عطش بُرده هوشش.نسیم ترا باغ از بوی گلبرگ گیج است . لبت ابر میگردد و میچکد در دهانم..
سطر نوشت :
خواندن، نوشتن، دوست داشتن تثلیثی مقدس است " کریستیان بوبن "
بزرگ نوشت : همیشه کسانی هستند که در نهاتِ دلتنگی ، نمی توانیم آن ها را در آغوش بگیریم ، بدترین اتّفاق شاید همین باشد " ایلهان برک "
عمیق نوشت : آن قدر من پر رنگ است که ما رنگ باخته ،تعلقی نیست که تعهدی پدید آورد .روزگار رنگِ واژه ها را بد برده است " مهسا ملک مرزبان "
چشیدنی : زندگی نو از اورهان پاموک

نظرات (23)
یلدا [ web ]
(ایران)
دوزخ هنگامی ست که دیگر نتوانیم دوست بداریم.
رنگهای کودکی
جواب: عالی

یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 16:07
امتیاز: 0 0
توقرص ماهی و من کودکی که می خواهم بقدر کاسه ای ازحوض ماه بردارم :گل برای دختر طلا
جواب: تو ماه تر
که به دیدنم می آیی
چیدن از دستِ باد
دیدن از دستِ چشمانِ تو ...

مُستدام آمدن هاتان بانو .

یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 13:02
امتیاز: 0 0
علی رسولان [ web ]
(ایران)
دیده اید آیا ؟ دفترِ‌سیمی را که چگونه زندانیِ‌ سیم شده ولی سکوت می کند
این قسمت زندانیش رو بیشتر دوست داشتم
جواب: سلام
و
خوش آمدید .

شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 17:55
امتیاز: 0 0
دلارام [ web ]
(ایران)
توبعدازمن هزارتکه شدی و هرتکه ات رادرتنم جاگذاشتی , موهایت رادرچشمانم گوشهایت رابرسینه ام , دستانت رادرجیبهایم توهزارتکه درمن جا ماندی وباهرکس , گفتی وصله تن هم نبودیم
جواب: تو چه می‫دانی که با روحم چه ها کردی و باران هم

آه، یاران هم!

شمع برمی‫دارم و دنبال تلمیحات آبی تو می‫گردم.

جمعه 30 بهمن 1394 ساعت 17:23
امتیاز: 0 0
سوگندصفا [ web ]
(ایران)
و من حتی می توانم حس کنم
بوی سیگار را از واژه هایت...

همان طور که بوی پیرییِ مرز سی سالگی ات را...

من حتی میتوانم بفهمم
که
چقدر خسته ای..

که چقدر نخوابیده ای و..

چقدر پشت بغض زخیم ات که شکل من ست سنگر گرفته ای..

حتی..
حتی بوی غذای سوخته ات را..

و بوی چای کهنه دمِ مانده از دیشب..

اخ..
یادم رفت..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بلند شو..
دیرت شد..!
ساعت از شش گذشت..!

#سوگند_صفاسلام مداد کوچک...
جواب: چه نوشته یِ خوبی بودْ

لذّت بردم سوگند جان ْ .

ممنون

جمعه 30 بهمن 1394 ساعت 14:06
امتیاز: 0 0
pouya [ web ]
(ایران)
از هیتلر پرسیدند :
چرا از میان جنگ و عشق ٬
جنگ را برگزیدی؟
پاسخ داد :
در جنگ
یا زنده می مانی یا می میری !
اما در عشق
روزی هزار بارمی میری و زنده می شوی!
جواب: چه گزیده ی خوبی ....

ممنون

پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ساعت 23:47
امتیاز: 0 0
صلاحی [ web ]
(ایران)
شب آمد و در حیاط تنها مانده

در آرزوی دیدن فردا مانده

صبح آمد و از آدم ِ برفی تنها

یک شال و هویج و دگمه بر جا مانده
جواب: همه چیز کنار تو لطیف است
پونه‎های لب رودخانه
سنگی که در آب می اندازی
و کلمات بی رحمی که بر زبان می آوری

صدایت
شب آرامی ست
که جنگل را در بر می گیرد
و آخرین شعله های آتش را
در من خاموش می کند…

عباسلو

پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ساعت 16:09
امتیاز: 0 0
صلاحی [ web ]
(ایران)
دوست کتابی من ، چه خوبه وقتی از کتاب زمزمه می کنی ، ما که این روزا کارمون انقد زیاده که فرصت نداریم یه ورق از کتاب بخونیم
خوش به حالت
جواب: سلام مهندسْ جان

شما که کاروبارتانْ حسابی گرفته
دعا به حالِ ما فراموش نشود
ما نیز بیکاری را کتاب طی می کنیم
و
ثبت می زنیم
شکلکِ‌لبخندِ ملیــــحْ.

پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ساعت 16:03
امتیاز: 0 0
مهران [ web ]
(ایران)
زخم ها
حافظه دارند
پس از خوب شدن هم
به یاد می آورند
جواب: چه خوبْ

خیلی ممنونم

چهارشنبه 28 بهمن 1394 ساعت 10:23
امتیاز: 0 0
مهرناز.ج [ web ]
(ایران)
من در یک خانواده فرهنگی بزرگ نشدم ولی زیاد کتاب خواندم. تا این که بعد از خواندن یک عالمه کتاب فهمیدم کتاب خواندن زیاد باعث می شود آدم چیزهایی را بفهمد که نباید بفهمد...
+ کامنت گذاشتن برای زیبا نویسی چون شما بی شک از سخت ترین کارهای ممکن است!
ممنون مدادِ خوبم
جواب: سلام مهرناز جان
می دانی دنیای کتاب ها همیشه ساده ی متفاوت است
بارها کتابی را خوانده ام " تکراری " مخصوصا" زمانی که در سخت ترین شرایطِ‌روحی بودمْ و تنها کتاب توانست آن آرامشِ‌رفته را به من بر گردانَدْ
فهمیدن چیزِ‌خوبی ست "‌سفید"
نفهمیدن همان قدر سیاه .


سخت ترین کار !!!! کامنت برایِ این خانه

حضورت مُدامْ

سه‌شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 16:22
امتیاز: 0 0
سلام

مهم نیست
خانه‌ات کجا باشد
برای یافتنت کافی است
چشم‌هایم را ببندم.

خلاصه بگویم
حالا
هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمی‌شناسد.
جواب: از اول خط رسیده ام به پایان

ازمرگ مرا ساخته گرم و سوزان

هر قطره ی برف تن من خورشیدی است

برف آدمی ام که پرم از تابستان

جلیل صفر بیگی

سه‌شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 06:33
امتیاز: 0 0
بهارپاییزی [ web ]
(ایران)
سال ها گذشت ...ما به هم نرسیدیم ...جای تو اما ، زنی همراه من است ...
به تو شباهتی ندارد .
..از تو بهتر نیست ...حتی از تو زیباتر نیست
...تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید ...
اما ، وقتی موهایش را باز میکند .
..بی اختیار مثل همیشه تو را صدا میزنم ...
و او میخندد ...با اشتیاق میپرسد
..رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ...؟!
و من هر بار "میمیرم" ...✍
جواب: دریایی تو

نمی شود بغلت کرد

بوسید

تنها باید در تو غرق شد

سه‌شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 01:24
امتیاز: 0 0
زمانی [ web ]
(ایران)
زیبا نویس سلام . قلمت پربارت پاینده. دلت غرق امید...
جواب: " شگفتانه ی امروزِ‌من ، حضورِ شما کتابدارِ عزیز بودْ "

ممنون بابتِ همه چیز

یکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت 12:10
امتیاز: 0 0
دختر بهمنی [ web ]
(ایران)
انگار که خداوند
معشوقه ای داشته باشد!
انگار که معشوقه اش
ترکش کرده باشد!
انگار که خداوند
تو را
در لحظه ی تنها شدنش
آفریده باشد.
زیباییِ تو
غم انگیز است!

"علیرضا قاسمیان خمسه"
جواب: رهایش کنی، به!
همین، چاره چارچوب زمان است
و قابی جدید آن طرف‌تر بسازی
که اصلاً نه ضلعی
نه اندازه‌ای و
نه چیزی!


" انتخابی تان خیلی ماه بود‌"

شنبه 24 بهمن 1394 ساعت 23:12
امتیاز: 0 0
فجر [ web ]
(ایران)
همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز . . .
جواب: حرفِ قشنگیه /

ممنون فجرْ

شنبه 24 بهمن 1394 ساعت 14:16
امتیاز: 0 0
ندا [ web ]
(آلمان)
چمدان خالی ات را بردار


و رهسپار شو...


راه


خود، پُرش خواهد کرد




در میان مسیر


تکّه هایم را برایت جا گذاشته ام
جواب: من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

پنج‌شنبه 22 بهمن 1394 ساعت 09:41
امتیاز: 0 0
ندا [ web ]
(آلمان)
شعر تویی



باقی کلمات



غلطِ اضافه بود!
جواب: هر انسانی ، یک بار

برای رسیدن به یک نفر

دیر می کند

و پس آن

برای رسیدن به کسان دیگر

عجله ای نمی کند


((یاشار کمال))

پنج‌شنبه 22 بهمن 1394 ساعت 09:39
امتیاز: 0 0
یه مرد خردادی [ web ]
(ایران)
جواب: خم می‌شود به بوسه
ابری که سر فرود نیاورده بر کسی
آن گاه
آبی‌ترین روایت دنیا نگاه اوست!

چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 09:10
امتیاز: 0 0
فرواک [ web ]
(ایالات متحده آمریکا)
سلام. مرسی بابت لینک. مرسی. می خوانمتان.
جواب: سلام
و
خوش آمدید

خواهش "‌بلاگتان بوی کتاب میدهد" اساسی

چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 08:44
امتیاز: 0 0
صحاف [ web ]
(ایران)
بزرگ نوشت دلم را برد به تاریک خانه ی خاطرات

وخواست تصویری از ....بردلم بنگارد

نگاشت

اما نمیدانم چرا هواناگهان ابری شد
جواب: کسی که منظره می‌آفریند از هر چیز
برابر افقش
تمام پنجره‌های جهان، تماشایی است!

چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 00:14
امتیاز: 0 0
pouya [ web ]
(ایران)
سوال کردم از او عشق چیست؟!
چشمانش؛ سکوت ریخت برایم
جواب خوبی بود ...

«حمیدرضا برقعی»


جواب: چه انتخابِ خوبی.

ممنونم

سه‌شنبه 20 بهمن 1394 ساعت 23:05
امتیاز: 0 0
نسرین [ web ]
(ایران)
اول یه حیف نوشت از من:کاش توی این پست اون سروده ی جدید خودت رو هم میذاشتی میخورد به فضای پستت!
من برعکس تو دفترهای سیمی رو دوست میدارم و ابدا قائل به حس نوستالزیک دفترهای قدیمی نیستم کار با اینها راحت تره!
اینم میفهمم که گاهی فضای تکنولوژی سنگین میشه واسه کتابی ها
کاش اونقدر قدرت دئاشتیم که تکنولوژی رو حذف کنیم از زندگی
خودمون بخزیم تو اغوش امن کتاب و غوطه بخوریم توی این دریای مواج و طولانی
صبح ها کتاب به دست و شبها در آغوش کتاب
خواب و خوراک و کتاب چه ایده آل قشنگی:)
جواب: سلام زمزمه جانْ

" بتونم اگر در بلاگِ‌شعری ام ، خط خطی م رو درجش می کنم "
مرسی از وقتی که گذاشتی
ولی خودمانیم اصلا" نیاییم تکنولوژی رو شیفت؛ دیلت کنیم
یا حذف
بیاییم همردیف و همگام با هم
خواندن در کنارِ تماشا
این واقعا" خوبه و ایده آل و حتا مناسبْ.
ممنون بابت همه چیز.

سه‌شنبه 20 بهمن 1394 ساعت 20:20
امتیاز: 0 0
شیردل [ web ]
(رومانی)
بنام خدا
سلام
اگرچه تنهائی گاهی لازمه تا فکر کنی و بفهمی که کجا بودی ، حالا کجائی و کجا میخوای بری .اما بنده با بودن در جمع و خانواده و کنار دوستان و همفکرانم را بیشتر می پسندم.شاید در تنهائی میتوان بیشتر بخود رسید اما لطف باهم بودن قابل وصف نیست ، چرا که درس هائی به ما میدهد که در تنهائی نمیتوان آنها را بدست آورد.
و بخشی از چشیدنی:
« روزی کتابی خواندم وکل زندگی ام عوض شد. کتاب نه فقط بر روحم، بلکه بر همه چیزهایی که مرا ساخته بودند، تاثیر می گذاشت »(ص7)
همینکه هستی و با مداد کوچکت باعث خواندن و نگاه کردن به کتابها میشی لطف و عنایتی است که خیلی ها ندارند و این خواست خداست که بتوانی به کمک خلقش بشتابی.
با احترام.سلامت و شاد باشی.
جواب: بنام خدا
سلام

هیچ چیزی طعمِ عنابِ خانواده را نداره

یعنی محال هست . فرمایشتان متین و سلیسْ

لایک می زنیم .

یک طرفِ سخنم هم نشینی کتاب و رسانه ی تصویری "‌ تی وی " هست
که امیدوارم همگـــام با کتاب باشد
نه فرا و نه فروتر .
بی اندازه سپاس که همراهِ لحظه هایِ این خانه ی کوچک هستید بزرگوار.

سه‌شنبه 20 بهمن 1394 ساعت 15:38
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.