زیر عکسی :چرا نمی نویسی
قلم !
نِظــاره گــرِآسمانِ آبی ای ! سـیاه بنویس ، آبـی ات مـی خــوانیمْ
شانه هایِ کاغذْ ،توانِآن را دارد که همدردی ات را شریک باشد
جـــیغ و جارِ حروف را می شنوی !
جوانه بزنْ ، سُخـــــن ها بپاش
آرایه ها بیارای ، نقطه چین ها بنگارْ ، خاموشی ات فانوس وار باشدْ.
حسّـــــاسیتِ فصلی داری مگر ! ما
گـــرم به نوشتارت هستیمْ
با هــــــر زبـــانی ؛ خاصّـــه
زبانِِعشقْ ؛ که مادرِزبان هــــاسـت .
به آرامی شروع به نِوشتنْ می کُنیم ، به آسانی سایه ای از پندار
نمایان می گرددْ ، انحنایِ تو ، ابتدایِکرشمه استْ و بُغضِ حرف هایِ ممنوعهبه دستِ کودکی سپرده می شوی ؛ قَد کوتاه می کنی و اندازه ات می گیرند
گمان می کُنـــم آدم ها را نمی شود انــدازه گرفتْ ؛ سِوایِ مقدّمه ی مِــــتر.
خالِـــــــصانگی شان اندازه شُمار نــــــیست ، انگـــــــشت شمار هــــست
قلم : ناخالصی ای نداری ، سرتاپــا استخوانْ ، نَحیفِ نجیبْ ؛
صاحبْ هُـــنرْهُــــــنر داری در جُرعه جُرعه نوشیدنِ کلمات و هَـــــــضم کردنــــشانْ.
به دســـتِ بزرگی سپرده می شوی و بی راهـــه را راهوار ؛
چــه نَجیبیچِـــــرا که حَـــقیقتِ کلام را به ما می نوشانی ؛
خانـــــــه ات آباد قَــلَـمْخَـــــــنده هایِ خانگی را خوب به تصویر می کشی و این عکس از خودت .
میلادهایِ خامه ای ات را نیز چشم در راهیم .می دانی قلم ! می خواهم چَند سال از عمرم را
برایت هدیه بدهم وَ در عوضْ ..............
انتظار داشتن از کســـی شایسته نیســت
صورتِ خوبی هم ندارد ولی می دانی !
ما آدم ها همیشه از کسانی که عاشقشان
هستیم انتظار داریم به مراتبْ پیچیده.
در عوض تو برایِ ما بنویسی گاه
و
بی
گاه
.
شعر نوشت : این روزها پاییز میپوشم ، یک جیب من گنجشک ، یک جیب من باران.در کوچه وقتی یقّهام را میدهم بالا
نام درختان را ، بسیار عریان مینویسد باد.تقویم را از جیب خود میآورم بیرون:تا انتهای مهر راهی نیست ،این دکمهها هم بسته خواهد شد.از چترها احوال باران را که میپرسم،در چشمهای تنگشان صدها اشارت هست. سبزی فروش پیر ،لبهای سرخت را برایم جمع میبندد:یک دست من گنجشک ، یک دست من باران.وقتی که بر میگردم از بازار ، از حالت آیینه میفهمم ، رنگین کمان تازهای در حال ایجاد است. ( میر افضلی )
عمیق نوشت : وَ چه بسیارند زن هایی که نه شعر می گویند ، نه شعر می خوانندْ ، نه شعر می دانند ،امّا خودشان چه قدر شعر هستند . ( به نام زن - علی حامی )
زیبا نوشت : بی هیچ نام می آیی ، امّا تمامِنام هایِ جهان با توست ، وقتِ غروب نامت دلتنگی ست ، وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی ،نامِتو وسوسه است ،زیرِ درختِسیب نامتْ حوّاست وَ چون به ناگزیر با اولین نفس که سحر می زند می گریزی ، نامِگُریزناکت رویاستْ ... ( حسین منزوی )
بزرگ نوشت : عده ای میگویند دروغ عامل بسیاری از جدایی هاست!اما نه! ، این حقایق هستند که انسان ها را از هم دور میکنند! وگرنه ما دروغ میگوییم که نزدیک باقی بمانیم!شاید دردناک باشد! ، اما ما به نوعی محکوم به دروغ گفتن هستیم! درست به همان اندازه که محکوم به زندگی کردن! ( چارلز بوکفسکی )
شاعر نوشت :من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد.برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد، رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز ، نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر؛ اهتزاز ابدیت را می بینم .بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست ، اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست ،آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست...! ( فریدون مُشیری )
مداد کوچک : برای نگاه کردن به آیینه باید وقت گذاشتْ ، اینجا آیینه ی تمام نمایِ من هست ، اگر کم باشمْ ، عذرم را بپذیرید گاهی درس ها سنگین اند . ارادت
چشیدنی :سه کتاب از زویا پیرزاد
مرسی که کتابهای خوب معرفی می کنید
.
.
.
سپاس
سلام مداد کوچک

من اینجا رو خیلی دوست دارم و نوشته هاتونو دنبال می کنم
شعر نوشت..بزرگ نوشت و ..و ..خیلی زیبا هستند
متن شروع پستتونو خوندم و بسیار به دلم نشست, همینطور زیر عکس نوشت شما.
این دو تایی که ذکر کردم از قلم خودتون هست؟
آخه دیدم در این پست درپایان همه ی جمله ها و متنها نویسنده اثر ها ذکر شده , جز این دوتا
سپاس از پاسخ
سلام سیمینِ جان
یا بهتر است بگویم : سیمینِپلکانْ
ممنونم که به خانه مان آمدید
خیلی خوش آمدیدْ .
متن ها ، خط خطی های تبدارِ من هستند ، هر چند آنقدرها که باید ، زیبایی ندارند
ولی برای خاطر این خانه و امثال شماها می نویسمْ.
ممنونم از حضور
سلام
به تو ای دوست سلام !
حالت آیا خوبست ؟
روزگارت آبی ست ؟
همه اینجا خوبند ،
نی لبک میخواند ،
قاصدک میرقصد ،
دریا آرام است ،
باد عاشق شده است .
و کسی هست ،
در این خاک غریب ،
که به یادت جاری ست .
به تو ای دوست ،
سلامی به بلندای وفایت کنم و
به اندازه پیوند افق های امیدم ،
از ته دل دعایت کنم و
تندرستی تو آغاز کلامم باشد .
آمدم تا که سلامی به تو ای دوست کنم ،
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم ...
به به
به به
" این خانه بارِ دگر جان گرفت "
سلام.در اربعین حسینی بیادتون بودم.التماس دعا.
.
.
خیلی ممنونم از شما .
چه سفر پرباری رفته بودید . خوش به سعادتِ شماها
سلام
سپاس از معرفی این کتاب ارزشمند
و درود بر قلمتان که اینچنین زیبا از زیباییها می نگارد
مانا باشید
.
.
.
.
شرمنده می کنید .
ما داریم یاد می گیریم هنوزْ
ممنون از همراهی
آغاجلارین اوستونو کیم چکیر
بو قانی سویوق اولدوزلارین آلتیندا یاتاندا
گئجهلر
ساچلارین جینلی اولور جانیم!
آغاجلاری کیم قورویار سندن
بالیقلاری
خیاوانلاری
قوردلاری
کپنکلری کیم
منی کیم قورویاجاق ساچلاریندان؟
گؤزلرین بوتون سؤزجوکلریمی سوموراندا
ایچیندهکی بوتون دونیاملا
حرف- حرف
منی گؤزلریندن نمنه قورویار
قادین؟
سئوگیندن
باشقا
بوتون آلماسیز فیزیک دیوانلاریندا
سنی سئومک احتمالی وار یقین
دونیادا
- بو یالقیزلیق پارکیندا!-
اوددور سئودان سودور
هاوادیر تورپاقدیر
سئوگین
بارماقلاریمدا باهاردیر
قلبیم قیش
یاندیریر منی سئوگین!
ساچلارینین رنگینی دهییش!
اویان منیمله هر عصیر
هر فصیل
یاشات!
قلبیم یاتاندا یات!...
از طرف دوست کوچکت نفیسه
.
.
.
نفیسه ی جانمْ
رفیقِ نابِ تکابی امْ "بسیار خوشحالم کردی که آمدی "
بسیار خوش حالم کردی
تبریک میگم مهربانو
واقعا وبلاگ هایی اینچنین باعث می شوند افراد با وجود شبکه های اجتماعی متعدد کماکان مشتاق وب و وبگردی باشند
لذت بردیم واقعا سپاس
.
.
سلام جانمْ ؛ امید که اینطور باشه واقعا"
میدانید بلاگفا حق پدری داشته بر نوشته های ما و الان هم بلاگ اسکایْ
همیشه دوست داشته ام بلاگها را و کسانی را که مُدام قلم می زنند و درکنارِ نوشتن ، چشم هایشان را وقفِ شبکه های اجتماعی می کنندْ .
ممنون که هستیدْ
مهربانم مهر به آخر رسید!
اولین باد پاییزی نبودی..
یعنی نمیخواهی اولین
بارش آبان را اینجا باشی!؟
اصلاً دلت طاقت میآورد
دستت در جیب بارانی من نباشد!؟
طرّهی مشکی موهایت از خیسی
فر نشده باشد و من نگاه نکنم
و دلم قنج نرود!؟
کافههای ولیعصر را بگو
که اصلاً بدون صدای فندکت
رونق ندارد..
گفتنیها را گفتم
دل تو سنگ هم که باشد
این آبان را نمیتواند
دور از من باشد...
"سارا چراغی"
...........................................................................
سلام بانوی زیبا نویس.از خواندن نوشته های شما و آنچه برای ادامه انتخاب می کنید با عنوانهای ...نوشت بسیار لدت می برم.
راستش تصمیم گرفتم که آدرس این وب زیبا را به پیوندهای وبلاگم ملحق کنم.با افتخار...
.
.
.
سلام
و
سپاس از وقتی که می گزارید .
خوشحالم کردید
/
مدا خوبم!
دیر زمانی ست که پنجره ها را باز گذاشته ام...
نه خیالت می رود... نه تو می آیی...
بیا جانا که دل من طاقت این همه دوری ندارد...
بیا :(
.
.
.
سلام عزیزِ دلْ .
چه قدر شرمنده ی محبتت
شرمساری از چاووشی را گوش میدهم همچنانکه جوابِ کامنتت را می دهمْ
واقعا عذر می خوام ، درس ها کمی کمر شکن اند و من ابتدای مسیر و لاجرم بقدری که قبل ترها برای خانه ام وقت می گذاشتم الان ها خیلی کممْ .
می دانم که می بخشی
راستی همیشه به یادتانم . هر جایی که باشم
حتا شده در کلاس های آمار و دیگر کلاس ها یادِ یکی از رفقای مداد کوچک می افتم و لبخندی می زنم و یادش را سبز می کنم .
از تک تک ِ کسانی که اینجا هستند و سر می زنند متشکرم
سعی می کنم باشمْ .
هر چند کوتاه
من هستم
پس می توانم باشمْ.
لحظه هایت طعمِسیبْ
سلام عزیزم
خوبی!
خوشحالم از آشناییت.
هم کلاسی ت
سلام سمیرا جان
خیلی خوش آمدی
و
خوشحالم کردی
ممنونم
سلام
عزاداری ها قبول
دوست گرامی واقعا در ایام محرم صفر یک کتاب خوب عاشورایی به هیئت کتاب هدیه نمی کنید؟ :)
ثوابش محفوظ هست ! مطمئن باشد!
چشم به راهیم...خیلی زیاد!
سلام و سلامتی تان آرزویِ ما /
بهترین کارتِ دعوتی که در یکسالگی خانه ی مجازی ام دیده ام شاید همین دعوتِ کتابی باشد.شاید نه حتما"
چرا که نه ، در اولین فرصت و با کمال میل
زیباترین کتابی که برای محرمِ هر سال می خوانم سقای آب و ادبِسید مهدی شجاعی ست
نمی دانم چرا هر سال ورق هایِ این کتاب مرا میخکوب می کند
هر صفحه اش هر باره بوی تازه ای دارد . سر خواهم زد
موفق باشید و موید
کودک نوشت: ماه قشنگ است
گنجشک گفت: ابر زیاد است
کودک نوشت: باغچه سبز است
گنجشک گفت: در کف باد است.
کودک نوشت: دریا ، دریا
گنجشک گفت: غرقه غوغاست
کودک نوشت: باران ، باران
گنجشک گفت: مورچه تنهاست.
کودک نوشت: پنجره آبی است
گنجشک گفت: پرده سیاه است
کودک نوشت: منظره زیباست
گنجشک گفت: عشق گناه است
کودک که بست دفتر خود را
خورشید، پشت پنجره جان داد
گنجشک پر کشید و کلاغی
در دور دست، بال تکان داد. سید علی میرافضلی
اصلا خیلی قشنگ بود /
خیــــــــــــــــــــلی
بهارپاییزی:
گذر بازارچه را قرار بود شرکت برق روشنایی بزند. بعد از انجام کار، بازرس رفته بود و دیده بود. در گزارشش نوشته بود: «روشنایی در گذر بازارچه نصب شده است و مشکلی وجود ندارد. فقط رو به روی مسجد و کنار سقاخانه هیچ روشنایی نصب نشده است. با توجه به رفت و آمد زیاد مردم به مسجد بهتر است...»
رییس اداره گزارش بازرس را فرستاد برای پیمانکارِ مسئولِ پروژه. پیمانکار گزارش را دید، خندید و زیرش نوشت: «مردم رو به روی مسجد جلوی سقاخانه نذرِ چشمهای عباس، شمع روشن میکنند. احتیاجی به روشنایی نیست.»
بعد از جواب پیمانکار، بازرس شب رفت گذر بازارچه . رو به روی مسجد از همه جا روشن تر بود.
خیلی قشنگ بودْ بهارِپاییزیِمنْ .
پست جالبی بود(:
+خودت مینویسی؟
.
.
سلام و خوش آمدید /
تنها وبلاگی که همیشه می خونم با دل و جانم مداد کوچک با نوشته های بزرگ .با منی همیشه.
به یادت
به دوستِ فرزانه ام تقدیم :
http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2016/10/4/15/1475582515036418.png
چقدر تو خوبی
چقدر حس خوب میدهی
چقدر دوست دارمت
.
.
.
چه قدرندارمت .
شکلک احترام
بزرگ نوشتنی خواندنی
ممنون
سپاس بانو
برچسبت خیلی خوب بود . کتاب و مداد رفقای هم
ممنون میناجان
آسوده خاطرم
که
تو در خاطرمی .
برای کشف اقیانوس های جدید باید جرات ترک ساحل را داشت، این دنیا دنیای تغییر است نه تقدیر. سارتر
.
.
چاه بلند شب
و لهجه نسیم
از لابلای شرجی نیزار:
مادر!
آبی به پشت بام بپاش امشب
وقتی که عطر ماه
با بوی کاهگل به هم آمیخت
از آن ستارههای کویری
یک بُقچه نذر غربت من کن.
امشب
هوا هوای دوبیتی است.
میرافضلی
به چه دردم می خورد که دوستم بدارند؟ اگر تو مرا دوست بداری لذتش را تو می بری نه من.
سارتر
پشت در یک نامه افتادهست:
برگ بادآوردة پاییز.
میرافضلی
تو امنیتی
بهاری برای درختان
درختی برای پرنده
نگاهی برای رسیدن به رویا
کلامی برای بخاطر سپردن
و آرامش ریشه داری درین عصر غمگین
میر افضلی
مینا جانم مثل همیشه عالی بود...خیلی
راستی ماه آب و آینه ست. ماه تشنگی و عطش.چه آرامش خاصی دارد این ماه
التماس دعا.
به به میرافضلی ، حضورت ، سبز است ، سبزتر انتخابها/
گویند:
تاریخ غیر از نامهای سخت
چیزی نیست
و خاطرات تلخ؛
اما
تاریخ ما را عشق
هر روز شیرینتر روایت میکند
ـ با تو.
میرافضلی
درختانِ مُنقطِع زنده اند؛
دلخوشَند شاید به تداوم حیاتِ دُردانه هایشان با آن ریشه هایی که هنوز بر بستر زمین جای دارند با قلبهایی که در بطن قلمها نهفته اند.. که طنینِ ضربانَش شب و روز در گوش نویسندگان زنگ می زند .. . همان سالخوردگی ها، همان دوایر متحد المرکز.. همان قامت افراشته و تراشیده... هنوز می توان ردّ گاهواره ی زمین را بر جبینِشان شمُرد و به ضرب آهنگِ زنده یِ طبیعت پی برد.
قلمها گلهای همیشه بهارَند.. نگارندگانِ نجیبِ جوانه های فکری، آن هزار توی عَجیب..
قطعاتِ چوبین، آن سربازانِ گُردانِ قلمدان که در ابتدای رزم به یک اندازه اما در کارزارِ نگاشتن، بسته به همّت گردانندگانشان کوتاه می شوند، و بلند شاید. .. قطعاتی چوبین و کوچک امّا وزین، نه برای سوختن و گرم نمودن که برای گرم بودن.. . به چشم نوازی و گرمایشِ لحظات خواندن.
لب دوخته و هزارها می نویسند.. . درخت را و زندگی را یادآورند با آنهمه سکوت سبز.. ایستاده بر باد ها..
توده های کلمات یا برگ، چه توفیر دارد که هر دوی آنها مُصفای مَشامند.. خصوصاً اینکه دستِ خزانِ برگ ریز هم در کار باشد
و با خود فزونی کلمات را نیز به دُنبال داشته باشد.. .
طَبعِ آدمها و قلمهایشان کوکِ همین دَقایق است که بادی بیاید و
غوغایی بیاراید و او برای رهایی مغز از تراکُمِ واژه، قدری بنویسَد و بدینسان کمی بیاسایَد.. . که خانه اش آباد است آنکه از شّرِ آلودگی های موجود، خود را به قَلَم بیالاید تا روح متلاطمِ خود را به سیاهنوشتی سِپید و هرچند کوتاه، پالایَد.. .
هدیه بر قلم اثر دارد که او یکصَد چندانَش بازش خواهد گرداند.. خصوصاً اینکه آن هدیه عمر باشد که هر دقیقه اش پُر بهاست..
موفق باشید.
وَ سلام
لطف و تازگیِ تعبیرهایِشما نوشِ جانِ چشمهایمان می شود ، دست مریزاد جناب بهبودیانْ ، ما زنده گی می کنیم و قلممان با ما ، خوشا سفرکردن در امتدادِقلمْ .
همانجا که نوشته اید ، قلم ها گلهای همیشه بهارند ، شکفتنشان همانا ،پرباری شان همان و ظرافتشان همان .
جایِ دنجِقلم ، قلمدانهایِ حضور است و بسْ ، پرعیار چانه خالی کنند و جوهره شان را بر اذهان بپاشند،رها مباد قلمها ، مداد ها ،...که رها می شود فکر.
برایتان:
http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2016/10/1/17/1475330472774553.jpg
وَ
http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2016/10/3/14/1475492448577336.jpg
زنده گی تان آباد .
بنام خدا
با سلام فراوان
سپاسگزاری بنده را برای اینکه با تمام مشغله درس و کتاب با مداد کوچکت مشتاقان نوشته هایت را شاد می کنی.
شعر نسبتا زیبایی در مورد قلم و کتاب خواندم که برای شما و دوستان میگذارم تا مکملی باشد بر زیبا نوشته های مداد کوچک.
کتاب
در لوح و قلم شاهد آثار کتاب است
سر منزل و مقصود گهربار کتاب است
تاریخ اگر ثبت شده در صف ایام
تصویر ُرخش در خور گفتار کتاب است
رب ازلی نور جلی بر قلم آموخت
بنویس که این دفتر پر بار کتاب است
در عرش قلم قامت خود تا که بیاراست
بر سجده سر آورد که دلدار کتاب است
هر نکته که بر چهره آثار نشسته
در سینه لوح همدم و معیار کتاب است
اعجاز حقیقت بطریقت دو رقم زد
اوّل به قلم بعد به رخسار کتاب است
در حرکت هر ذرّه چه در عرش و چه در فرش
منقوش سخن سینه پر کار کتاب است
هر نکته بداند و هر آن نغمه براند
در عالم هستی سر و سردار کتاب است
هر کس بشناسد سخن خالق سبحان
آن نور که نازل شده بسیار کتاب است
خالق نشناخت دیده آدم مگر آن دم
کو جانب دل شد که جهان دار کتاب است
ای دانش عالم همه در سینه تو ضبط
دانند همگان شهد گهربار کتاب است
هر دیده بینا دل روشن چو ترا دید
فهمید که سرچشمه اسرار کتاب است
هر کس بتو آویخت دل و دیده و جانرا
آراست قدش اینهمه انوار کتاب است
از دانش روی تو فروزان دل انسان
مسکینبغنامیرسدتا یار کتاب است
با احترام
بنام خدا
سلام جنابِشیردلْ ، شعرِ گوارایی بود و اشتراکش را مدیونِشماییم .
بارها پاییز می آید ،بارها خرمالوهای گَس و عناب ها جایِانگور ها را می گیرند بارها این اتفاق ها تکرار می شود و آدمی بخاطرِ این بارها خدا را شکرگوست ، بارها از شما ممنونم .
برایتان :
وَقت ِ رفتــن سُــــخنی تازه به یادم آمد؛هَمـگی گرم ِ نشـستن بودیم که کتابـــی برخـواست
و دلَش را لرزاندو شنیدم که به گوشم می خواند هَمه مان زیر ِ غم ِ گرد و غُباریم الآن
نکند یاد ِ همه خاک خورَد نکند تاب ِ قفس طاق شود نکند ذائقه مان کور شود
و اندر آن حِین نگاهم اُفتادبه کتابی دیگر ؛سر جایش لَم داد
اندکی حوصِله کرد و سَوادش گُل کردو بِگفت از ته ِ دل
چو نباشیم دل ِ کودک تنگ است دل ِ دنیا زار است
غَم مَخور تا که زمان بیدار است
سُخنم را گُفتم
که نباید جَنگید ؛با همه آدم ها؛ما خُدایی داریم؛که نبایدجَنگید؛همه رامیخوانند؛کوچَکان راحتّــآ
گَر شود آدمی دلتنگتر؛سمت ِ من می آیَد؛باتامّل گونه ام میبوسَد؛نام ِ من زیر ِ لبش میگوید
صفـــحاتم ........................... صفــــــحاتم به تنفّـــــس بِبَـــــــرَد
و جهانم پی ِ دستان ِ همان آدم ها به بهشتِ دِگَری می پایَد
این بِگُــفـــــتم همگی شــــــاد شُدند
مو به مو از غم ِ خاک ؛ پاک شُدند
1394/03/19 مدادِ کوچکْ
گرچه پاییز است

اما این قلم تا ابد
بوی بهاران می دهد
بهروز و خوش کامی در درس ها و زندگیت
کاش هم کلاسیت بودم
سلام فجرْ .
بی نهایت عزیزی؛گفته بودم که !
نزدیکتر از هم کلاسی هستی ، رفیق
می دانی که : اولین کاربعد از تمام شدن کلاس هایم رفتن به کتابخانه های متنوع این شهر است . از طباطبایی بگیر تا قایم و فرهنگ ؛ چه هوایی می کشید شما کتابدارانْ ؛ کاش کتابدار بودم
و کاش می شد هوای کتابخانه را به اینجا انتقال دادْ .
ممنون از بودنتْ
بر چامه ات درود و بر خامه قلمت ثنا باد
.
.
سلام و خیلی خوش آمدیدْ به خانه ی خودتان .
برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی ، شمعی قلمی کافی است ، به شرط آنکه صادقانه بسوزد / ساموئل بکتْ
به به مینایی آپ کرده بالاخره اونم پست پاییزی به به.... :)
قلم موجود مقدسی است
معلمی است و قلم و نوشتن و کلمه ها و تن نازک شان که نباید آزره به گزندی شوند...
تن نازک پاییز و تن نازک کلمه ها و ساخت مقدس معلمی و نوشتن از روح های کوچک فرشته های ناز....
قلمت پا بر جا عزیزم
.
.
.
سلام نسرینِ جانْ .ممنون که سطرهای خوب را برایمان می نویسی
قلمْ موجودِ مقدّس،دقیقــــــــــــــــــــــــا"
وَ
بَنایِمُستحکمِ اندوخته هایِ غیرِ مَجازی .
قلم ها تصمیمِاوّلندْ.همراهی ات را سپاسْ
آرام آرام به راه می افتم
سر همان ساعت همیشگی
همان کوچه همیشگی
همان کافه همیشگی
می نشینم مثل همیشه تا بیایی
مثل همیشه قهوه ها را من سفارش می دهم
با خودم حرف میزنم
خاطراتت را مرور میکنم
و بی صدا مثل همیشه می روم
این بار هم مثل همیشه نیامدی...
سلام
چه غم انگیز است
خفتن با چشم های باز
و پایان اندیشه ها را نگریستن
چه غم انگیز است خفتن
آنگاه که شب رفته است
و از روز خبری نیست
بیژن جلالی
"سلام و سلامت باشید "
گفته بودی
شعری برای تو بگویم
چه بگویم؟!
تو خودِ شعری
شاعرت
خداست
و من
خواننده ی پروپاقرصِ مجموعهی چشمهای تو …
“فاضل ترکمن”
.
.
.
تنهایی ملایم من در هجوم عشق:
فانوس کوچکی که به توفان دچار شد
گلدان بی رمق که در ایوان به خواب بود
ناگه به یک بهار شکوفان دچار شد
دیوار، مثل جمعه پاییز، خسته بود
دل بست صبح شنبه به عطر اقاقیا
پشت دریچه، زمزمه می کرد ضبط صوت
من بودم و ترانه «صبح است ساقیا!»
«صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن!»
نام تو در ترانه لبریز من شکفت
محبوبه های شب به سراغ من آمدند
عطری در آستانه پاییز من شکفت
توفان من! چه حس قشنگی است در نسیم
روح مرا و مقنعه طوسی ترا
فانوس، دل به باد سپرد و به خواب رفت
توفان وزید و ... (قافیه را باد برده بود)
سه شنبه 14 مرداد 83
امیر علوی